تبليغاتX
کاپوچینو
حالا من به جای مینا می‏نویسم " بدون شرح"


من از همه شما معذرت‏خواهی میکنم.
این روزها کارم شده لینک دادن به مطالب دوستانم....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:40 توسط حسنا معصومي |

نمیدانم چرا نوشته‏های شرمین
این روزها
روایتی است ساده از همین روزهای من....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:6 توسط حسنا معصومي |

روز اول را به خوبی امروز یادم می‏آید...

چهره‏ام هنوز دخترانه دخترانه بود...

مانتوی آبی، روسری و کیف سورمه‏ای با کفش‏های کتانی سفید. با قدم‏هایی آهسته از پله‏ها بالا می‏رفتم و شماره‏های کلاس‏ها را نگاه می‏کردم!

کلاس 301، مبانی ارتباط جمعی، دکتر کیا.
چه حس خوبی داشت وقتی ردیف آخر آن کلاس شلوغ نشستم. من همیشه  عاشق ردیف آخر بودم...

چه قدر پله‏های دانشکده را پر از خنده بالا و پایین رفتیم! البته می‏شد روزهایی که حیاط کوچک دانشکده‏ را از پنجره‏های کلاس خالی نگاه می‏کردم و نگاهم خیس خیس می‏شد...

4 سال گذشت و چه زود گذشت روزهای با هم بودن. از سید خندان تا سر همت، از سر همت تا میدان کتابی، از میدان کتابی تا میدان محسنی، از میدان محسنی تا  سر میرداماد، از سر میرداماد تا شیرخوارگاه آمنه... برایم پر از خاطرات دور و قشنگ است.

وقتی پر از هراس از پله‏هی اضطراری پشت دانشکده بال رفتیم و پشت بام دانشکده را فتح کردیم چه کیفی داشت! آدم برفی ساختیم و کلی عکس گرفتیم...
آن‏قدر غرق خنده و بازی بودیم که نفهمیدیم جمعیتی از آن پایین ما را نگاه می‏کنند و بعد هم...

چه خوب است که من و دوستانم برای یکبار اخراج از کلاس را تجربه کرده‏ایم ! گریه کردیم بعد هم کلی خندیدیم...
( بعضی‏ها می‏گویند اخم کردن و گریه کردن اصلا به من نمی‏آید اما عصبانی شدن چرا...)

این چند شب آخر را برای آنکه با بقیه شب‏های امتحانم فرقی کند خانه نبودم!
با دوستانم خندیدیم و درس خواندیم، خندیدیم و رقصیدیم، خندیدیم و تولد گرفتیم و کیک خوردیم، خندیدیم و تفنگ بازی کردیم....

خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم ! آن قدر خندیدیم تا از حال رفتیم....
یاد آخرین روز امتحان ندا افتادم! چه قدر از خودمان عکس گرفتیم...
چه قدر خاطره ساختیم...
 و امروز آخرین برگ از دفتر خاطرات دانشجویی را ورق زدم....    

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:28 توسط حسنا معصومي |

ای صبا نکهتی ازخاک ره یار بیار                                            ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته روح فزا از دهن دوست بگو                                           نامه خوش‏خبر از عالم اسرار بیار

۷/خرداد/۸۷

پ.ن:

می‏خواهم به دلم راه بروم....
می‏گذاری؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:1 توسط حسنا معصومي

همیشه نبودنت را بهانه می‏گرفتم....
ولی حالا نمی‏دانم بهانه‏ام، بودن توست یا نبودت...
نه می‏توانم بگویم: بمان!
نه می‏توانم بگویم: نمان!

دیگر بهانه نمی‏گیرم...
    

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:48 توسط حسنا معصومي |

تلخ است که لبریز حقایق شده است...

زرد است که بازیچه منطق شده است...

شاعر نشدی اگر نه می‏مفهمیدی!

پاییز بهاریست که عاشق شده است...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:46 توسط حسنا معصومي |

قبول با رتبه ۲۷...
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:1 توسط حسنا معصومي

دو دل بودم كه بروم يا نه!
خسته بودم ولي رفتم، با اينكه مي‏دانستم در ميان ازدحام جمعيت گم خواهد شد و دست دوستانم را گم خواهم كرد... رفتم، از پله‏هاي مصلي آهسته پايين آمدم و به اين فكر كردم كه برگشتن چگونه بايد از اين پله‏ها بالا بروم! چهره‏ها در هم گم بود و من تنها دستاني را مي‏ديدم كه پر از كيسه‏هاي كتاب بود و خستگي.
خوشحال بودم از اينكه دنبال كتاب خاصي نمي‏گردم و يا سفارش كسي را قبول نكرده‏ام و به دلم ميان راهروهاي نمايشگاه راه مي‏روم.نمي‏دانم چرا دست و دلم مي‏لرزيد!

لحظه ديدار نزديك است باز مي‏لرزد دلم دستم          باز گويي در جهان ديگري هستم

نگاهم به پوسترهاي غرفه‏اي  افتاد كه عكس سيد علي صالحي روي آن بود و كتاب جديدش! هرچه ميان كتاب‏ها را نگاه كردم كتاب جديد او را نديدم! بلند پرسيم: كتاب جديد سيد علي صالحي را داريد؟ زن با دستش به كسي اشاره كرد! سرم را برگرداندم!

انگار براي لحظه‏اي تمام خاطراتم، تمام شب‏هايم برايم زنده شد...

نگاهش كردم، باور نمي‏كردم سيد علي صالحي شاعر شعرهاي "ري‏را" را روزي اينگونه ببينم!

چهره‏اش با سياهه‏ا‏ي كه هميشه اول كتابش (دير آمدي ري‏را) مي‏ديدم فرق داشت! خيلي تغيير كرده بود اما من لطافت شعرهايش را از نگاهش مي‏خواندم.  از لحظاتم  با او گفتم و او همچنان مهربان به من نگاه مي‏كرد.

پله‏هاي مصلي را يكي يكي بالا رفتم، باد خنكي بر صورتم مي‏وزيد؛ فاطمه مي‏خواند و من در ميان اشك‏هايم مي‏خنديدم ...

 

" دوستت مي‏دارم

آسماني نزديك به يكي پياله آب!
من تشنه‏ام به خدا

با من گريه كن

جهان بر خواهد خواست

ما احترام شقايق به اوايل اردي‏بهشت  امساليم.*"

 

پ.ن:

* دعاي زني كه در راه تنها راه مي‏رفت، سيد علي صالحي      
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:27 توسط حسنا معصومي |

و آن هنگام كه عطر بهار نارنج در آن كلام مقدس پيچيد ، من تو را از پشت چشمان بسته‌ام ديدم.. .

خوبي‌هاي تورا

و لطف تو را

بهارنارنج را به نسيم بسپار ، و اگر خواسته‌ام را خواستي كتاب را به نشانه‌ي عهدي ميان ما با خود ببر وگر نه بماند ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط حسنا معصومي |

 

و فردا پس از مدت‏ها به طواف دلی می‏روم که  تک تک لحظاتم خالی بود از عاشقانه‏هایش! خالی بود از برکت حضورش و من چه بی تابانه لحظات تنهایی‏ام را با او قسمت می‏کردم زمانی که به بهانه روزمرگی‏ها و خستگی‏های همیشه  دیوانش را می‏گشودم :

چو باد، عزم سر کوی یار خواهم کرد                         نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

هر آب رویی اندوختم ز دانش و دین                   نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن                که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت      بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

نفاق زرق نبخشد صفای دل حافظ

طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:48 توسط حسنا معصومي |

فردا تولد تو ست...
تازه به تو عادت کرده بودم!
تازه به شعرهایت خو گرفته بودم!
پس چرا رفتی؟
با اینکه نیستی و نبودنت را لا به لای سطور کتابهایت را حس می‏کنم اماباز هم در کنار تنهایی‏ام جا داری...
هر وقت که از بودن وماندن خسته می شوم به سراغت می‏آیم و با صدای بلند می‏خوانمت:

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها!
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‏خورم !
عمری است لبخندهای لاغر خودرا دردل ذخیره می‏کنم باشد برای روز مبادا!
اما در صفحه‏های تقویم  روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا، روزی درست شبیه همین روزهای ماست!
اما کسی چه می‏داند! شاید امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی هر روز بی تو روز مباداست....       
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:15 توسط حسنا معصومي |

گدا داستان روشنفکری است که هر روز بیشتر از روز قبل در روزمرگی و شلوغی خیابان‏ها و دفتر کارش گم می‏شود.

وکیلی که زمانی سوسیالیست بوده و شاعر! ولی حالا به هنر پشت کرده و به مرور زمان خود را فراموش می‏کند.

دنیایی که نجیب محفوظ آن را به تصویر می‏کشد دنیایی است که ما هر روز باآن سرو کله می‏زنیم و به دنبال حقیقت هستیم!

ولی پیدایش نمی‏کنیم ، سرگشته و مغموم به دنبال آن تنها به سرابی می‏رسیم که هرچه بیشتر در آن  دست و پا می‏زنیم، بیشتر در آن فرو  می‏رویم و گدایی می‏کنیم محبت را! عشق را! آرامش را و حتی حقیقت را!

غافل از اینکه تمام اینها در وجود ما خلاصه شده...

گدا در جایی از کتاب می‏گوید:

اکنون معشوقی در کار نیست!

دلم دیگر چیزی جز اندوه به بار نمی‏آورد.بین ستارگان تنها خلا و تیرگی وجود دارد  وهزاران سال نوری!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:27 توسط حسنا معصومي

با علم به اينكه هرچه بر روي اين صفحه سفيد مي نويسم در نامه اعمال من ثبت مي شود و نسبت به تك تك كلماتي كه مي نويسم مسئول هستم،شروع به نوشتن مي‏كنم و مي‏دانم همانطور كه قلم من بر روي اين كاغذ سفيد مي‏لغزد كرام الكاتبين ناظر بر نوشته هاي من هستند همانطور كه ناظر بر آنچه از زبانم جاري مي‏شود.
واقعيت اين است كه اين كلمات خاموش از هر لفظ و از هر سخني، گوياتر و ناطق‏تر است و چيزي كه حس مسوليت مرا نسبت به اين كلمات خاموش نمي‏كند وجدان من است كه هر لحظه و هر ثانيه در وجود من است و در كنار قلم من.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:17 توسط حسنا معصومي |

آن قدر سرگرم روزمرگی ها و نبودن ها هستم که یادم رفت
هفت سالگی کافه تیتر را با بهنام و بیتا جشن بگیرم!
دیروز از محل کار بعد از مدت ها به کافه تیتر سری زدم!
البته کافه تیتر مجازی...
یاد روزگار سپری شده افتادم...
حیف که نمی شد آنجا گریه کرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:39 توسط حسنا معصومي |

-ما با هم بودیم!
درست مثل همین ماه که در آغوش آسمان آرمیده و می درخشد...
اما آفتاب آمد و تو مرا گم کردی...
-
آفتاب هم اگر بیاید ما با هم می مانیم! مثل همین ستاره که در آغوش آسمان آرمیده و می درخشد...
با من از نبودن و رفتن نگو...
دیگر تاب دوری در خود نمی بینم...

مونولوگ:
چه زود می گذرد با هم بودن ها...
چه زود می گذرد خنده های از سر شوق...
چه زود می گذرد ...
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:10 توسط حسنا معصومي |